
بهار حرف کمی نیست ما نمی فهمیم
بهار
فقط تقویم نیست
فقط باران چلچله نیست
فقط بوی بهار نارنج نیست
فقط شکوفه های گیلاس نیست
و فقط...
بهار
فصل نماز گلهاست
فصل اذان قمری ها در مؤذنه باغ است
فصل گل دادن شکوفه های معرفت است

شاه احمد
ظهر چهار شنبه بود خیلی خسته بودم ساعت کارم دیگه تموم شده بود
ماشین و روشن کردم که برم خونه رسیدم درب نگهبانی پیاده شدم کارت
بزنم که دوستم را دیدم بعد از سلام و احوال پرسی گفت فردا قراره با
دوستان بريم شاه احمد تو هم اگه همراهي كني باعث خوشحاليه 
يه ذره فكر كردم گفتم من نميتونم بيام چون فردا صبح تا ظهر كلاس دارم
كه دوستم گفت نه بابا بعد از ظهر ميرم شب را هستيم
جمعه غروب برميگرديم يه ذره فكر كردم ديدم بد نيست زيارته
حالا كه طلبيده بهتره برم بعدشم هم فال هم تماشا بود
گفتم باشه قبول رو من حساب كن 
چون چند تا از همسفرها هنوز اعلام آمادگي نكرده بودن براي همين
ساعت حركت قطعي نشده بود قرار شد فردا صبح به من زنگ بزنه
و ساعت حركت را بگه .
ساعت ۱۰ صبح بود كه من سركلاس بودم ديدم دوستم تماس گرفت
استاد کنارمیز ما ايستاده بود و داشت يه مطلب مهم را برامون
يادآوري ميكردبااجازه اون تلفن را جواب دادم 
ساعت حركت ۵ بعد از ظهر دير نكني سرساعت سرقرار باشي
تشكر كردم و سريعا قطع كردم كه به توضيحات استاد برسم
بعدش به همكارم كه كنارم بود گفتم خانومي داريم ميريم هفت كوه
(شاه احمد )بيا خوش ميگذره خيلي دلم ميخواست اونم ميامد
اما نتونستم راضيش كنم بياد 
خلاصه از درس چيز زيادي متوجه نشدم تمام هوش و
حواسم به اين بود كه سريعا كلاس تموم بشه تا به خونه برم
و وسائلم را آماده كنم 
ساعت ۵/۱۰ يه استراحت كوتاه داشتيم تو اين فاصله
به خونه زنگ زدم گفتم قرار اردوي شاه احمد قطعي شد
مامان جونم قربونت برم ۵ عصر حركت مي كنيم
دستت درد نكنه براي تو راهم يه چندتايي شامي درست
كن تا من ميام خونه 
تاساعت ۱ كلاس ادامه داشت سريعا وسائل جمع كردم و
با سرعت برق و باد خودمو به خونه رسوندم بين راه هم به
يه سوپرماركت سر زدم يه مقدار شكلات و شيريني
براي تو راهم خريدم چون ميدونستم مسير سختي
در پيشه و حتما به شكلات احتياج پيدا ميكنم
تا رسيدم مامانم گفت شامي را برات حاضر كردم
اما سرخشو ن نكردم گفتم زوده خراب ميشه گفتم باشه
عزيزم شرمنده ام كردي مامان جون قربونت برم 
نمازظهر را خوندم و رفتم سر ميز ناهار يه ناهار مختصر و
كوله پشتي را آوردم و هرچي كه لازم داشتم داخلش گذاشتم
ساعت ۵/۳ رفتم كه دوش بگيرم تا اومدم بيرون
ساعت شد ۴ سريع حاضر شدم ويه وارسي از كوله
پشتي كه ديدم مامان دوتا بطري يخ براي من تو كوله پشتي گذاشته
تا كوله را بلند كردم ديدم خيلي سنگينه 
بناچار يكي از بطري هارا بي خيالش شدم
ديدم بهتر شد وزنش قابل تحمل تر بود 
اخه از قبل ميدونستم كه شاه احمد جايي هست كه آب نداره
و بايد آب زيادي همراه خودمون ببريم
ساعت پنج دقیقه به پنج به قرار رسيدم تا دوستان و ماشين
اومد ساعت شد ۳۰/۵
۵/۴۵حركت كرديم شروع خوبي بود 
ديگه تو راه چقدر شيطون ي و تفريح و ... كرديم بماند
از همه مهمتر طبيعت زيبايي بود كه چشم ادم را نوازش ميكرد
غروب آفتاب و دشت يكپارچه سبز مانع از اين ميشد كه چشمت و
از همچين منظره زيبايي برداري
نزديك اذان مغرب كه شد كه به اسلام آباد رسيدم از راننده خواستيم
براي نماز و شام يه جايي خوب ماشين را نگهداره
كه راننده گفت الان نزديك امام زاده محمد
(نام محلي - شاهزاده محمد )
هستيم اگر هزينه ايي اضافه پرداخت كنيد
شما را براي نماز و شام به امام زاده محمد ببرم كه همه موافقت كرديم
خلاصه چه سرتون را بدرد بيارم كه تا چشم بهم زديم
بالاي كوه شاه زاده محمد بوديم 
هوا داشت تاريك ميشد كه از ماشين پياده شديم قرار شد
همه زيارت كنيم ساعت ۹ برگرديم پاي ماشين
منو دوستم و خواهرش و خواهر زاده اش همراه يه دوست
ديگه مون با هم وارد حرم شديم
كه خادم حرم اومد گفت ميشه يه كمكي به ما بكنيد 
با تعجب پرسيديم جريان چيه ؟؟؟!!
كه مارا به يه اتاق ديگه بردن ديديم به چه خبره
اون روز روز غبار روبي حرم بود
ديديم يه اتاق بزرگ و يه سفره بزرگ انداختن و تا چشم كار ميكرد پول
ميديدي يه گوشه از حرم هم دوتا نظامي با اسلحه نظارت ميكردن
و چند تا جوان هم با دستگاه پول شمار اسكناسهاي دسته شده
را بسته بندي ميكردن
بدون معطلي مشغول دسته كردن پولها شديم چند تا بچه هم
داخل سفره راه ميرفتن و اسكناسهارا جمع ميكردن یكي پنج هزار توماني و
يكي هزاري يكي پانصدي و يكي دويستي و ..................
وقتي پولهارا جمع ميكردم به اين فكر كردم كه هر قطعه از اين اسكناسها
و پولها با هزار اميد و آرزو داخل ضريح انداخته شده 
دوستان تا وسط سفره رفته بودن به شوخي به اونها گفتم چه
احساسي داريد ؟؟!!!!!!
همه گفتن تا حالا اينهمه پول يكجا نديديم ذوق زده شديم 
چي ميشد اين پولها مال ما ميشد خلاصه باهاش چكارا كه نميشه كرد 
تو اين حال و هوا بوديم كه صداي اذان توجه مارا به خودش جلب كرد به
دوستان گفتم بسه ديگه . رو به خادم حرم كردم گفتم
ما مسافريم و ساعت ۹ حركت ميكنيم وقت نداريم بااجازه بايد بريم
بداخل حرم رفتيم و زيارت كرديم 
ونماز ها را خونديم و برگشتيم پاي ماشين ديديم دوستان بساط شام را
فراهم كردن شام ر اكه خوردم ديديم دوستان خيلي مونده
تا غذاشون تمام بشه وسائلمو جمع كردم وبا چند تا از همراه ها
به سمت بازار حرم رفتيم يه دوري زديم
و من يه گردنبند من يكاد براي دختر داداشم نگين جون
كه الهي عمه قربونش بره كه ۱۰ روزي بود بدنيا آومده خريديم 
درحال گشت و گذار بوديم كه ديديم دوستم اومد و گفت سريع
برگرديم كه بايد حركت كنيم اون میگفت هرچی دير بشه به
ضرر ماست شوهر يكي از دوستامون گفت ممكنه با مشكل
كم آبي روبه رو شيم بهتره از اينجا با خودمون آب ببريم كه يه دبه
بزرگ ۲۰ ليتري خريد و پر آب كرد
۹/۴۵حركت كرديم ساعت ۱ شب به پاي كوه رسيدم راننده دراولين
پاركينگي كه مناسب ديد ماشين را پارك كردو به ما گفت كه
ساعت ۶ صبح همه پائين باشيد سعی کنید سر ساعت
پای کوه باشید در غیر اینظورت تو ترافيك گير ميكنيم پس سعي كنيد
سريع بريد و سريع برگرديد 
من يه مقدار كوله پشتي را سبك تر كردم و بجز شكلات و شيرين
و چند تا كيك و يه بطري آب ديگه چيزي با خودم نبردم همين ها
هم كوله را باندازه كافي سنگين كرده بود
همه جمع شدن و حركت آغاز شد يه چند تا پيچ كه رفتيم ديديم
واي ماشين ما خيلي دور مارو پياده کرده بود
نيم ساعتي راه اضافه شده بود با اين حساب
شروع به بالا رفتم کردیم
شاید باورتون نشه ولی فوق العاده شلوغ بود 
طول مسیر تا چشم کار میکردی آدم هایی بودن که به نیتهای مختلف
از کوه بالا میرفتن و یه سری ها هم درحال پائین آمدن از کوه بودن
هوا مهتابی بود و با نور مهتاب تمام کوهستان روشن شده بود
منظره زیبایی بود سر هر پیچ هم یه چادر زده بودن که آب معدنی
ونوشیدنی وانواع سوغاتی ها و دسته کلیدهاو اسباب بازیها به فروش
میرفت هر کدام از این چادرها را که پشت سر می گذاشتیم امیدوارتر
میشدیم و با خودمون می گفتیم یه خان به بالا نزدیک تر شدیم
بعداز پیمودن مسافتی به پشت سر نگاهی میگردیم وارتفاعی را که
بالا آمده بودیم را نگاه میکردیم و هرکسی یه چیزی میگفت
وای
ببین کجا بودیم الان کجایم وای ببین اونهایی که بالاهستن 
یعنی ما هم تا اونجا باید بریم و خلاصه از این حرفها 
عده ایی چراغ قوه بدست و عده ایی فانوس بدست بودن
این نورها در طول مسیر پیچ در پیچ در دل تاریک کوه
منظره قشنگی را بوجود اورده بود 
درطول راه این ذکر را بارهاو بارها زیر لب تکرار میکردم و نیرو میگرفتم
لا حوله و لا قوّ ه الا بالله العلی العظیم 
هروقت هم که خسته میشدیم یه مکث کوتاه چند ثاینه ایی میکردیم
اب و شکلاتی و دوباره حرکت 
در بين راه هم يه تيكه از مسير بعلت ريزش كوه كه معلوم بود تازه هم
اتفاق افتاده مسدود شده بود بايد از لابلاي سنگها ... عبور ميكردي
چقدر هم اين سنگها و تيز بودن دستت را كه روي سنگها قرار ميدادي
خراشيده ميشد 
ساعت ۵ به بالای کوه رسیدم زیارت گاه موج میزدم از زائر
به هر ترتیبی بود وارد حرم شدیم
من زیارت کردم یه جایی برای نماز خوندن پیدا کردم و
چند رکعت نماز خوندم که دوستم آمد کنارم
چند دقیقه را داخل حرم موندیم بعد برگشتيم بيرون
من از بسكه عرق كرده بودم از سرما مي لرزيدم لباس ديگه ايي
هم نداشتم كه تعويض كنم بناچاركوله پشتي را به پشتم
انداختم كه شايد كمي گرم بشم 
همه گروه جمع شدن ۱۵/۵ حركت به سمت پاي كوه آغاز شد
سرازيري اولش بنظر خوب بود اما يه مدتي كه گذشت ديديم
نه بابا سر بالائيه بهتر بود پیاده روی در سرازیری
به انگشتهاي پا شديداً فشار مي آورد. مخصوصا پاي چپ من
كه چند ماه پيش دچار شكستگي شده بود خيلي اذيتم ميكرد
چون سراشيبي ها تند بودن و اكثر مواقع مسافتي را سر ميخورديم
رو سنگها بناچار بايد به پهلو راه ميرفتي كه از خطر سر خوردن
ايمن باشي 
در طول مسير برگشت هوا داشت كم كم روشن ميشد
اين عكس را صبح كه هوا روشن شد براتون گرفتم يه تيكه از مسير

من به قدري از ناحيه انگشت پا در عذاب بودم كه تصميم گرفتم
بقيه راه را عقب عقب پائين بيام 
براي همين يه نگاه به مسير مي انداختم بعد به پشت از كوه
پائين ميامدیم شايد باورتون نشه درطول راه دوستم
هم به من پيوست 
دوتايي دست هم را گرفته بوديم و عقب عقب سرا زيريها
را طي ميكرديم راه چاره خوبي بنظر ميرسيد
غافل از اينكه عضلات پشت پا هامون از بسكه كش اومده بود
كه فرداش اصلا نمي تونستيم راه بريم
بالاخره ساعت ۳۰/۸ به پاي كوه رسيدم و بعد از برگشتن تما م دوستان
حرکت کردیم به سمت شهر و دیار خودمون 
بماند تفريح جالب و خوبي بود بالاخره اين جور تفریحات سختي هم داره
صبحانه و ناهار را هم در دشت سر سبز ميل كرديم
و تفريح و گشت گذار ادامه داشت تا اينكه بالاخره
به سرمنزل رسيدم
و اين برنامه زيباي كوه نوردي هم با تمام
خاطرات خوش به پايان رسيد

