تبليغاتX
******** ************** height=46 width=147 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6> بهانه شبانه

 

 

 

لبخند بزن  كه داستان ختم شود


به پنجره اي باز جهان ختم شود


يك روز تو هم پرنده اي خواهي شد


اين جاده اگر به آسمان ختم شود

 

 

اي مترسك به احترام بهار

از سر خود كلاه را بردار!

مثل باران و ابر باد مده

اين كلاغان خسته را آزار

 

يك شب اين چهره مشوش را

دست سلطان غصه ها بسپار!

آن طرف را ببين كه نيلوفر

پل زده است روي آن ديوار

 

اين طرف را كه لاله و نسترن

گل زده اند بر سر هر خار!

مهربان باش مثل يك گل سرخ

دست از اينگونه زيستن بردار ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

دل تنها عضوي است

 

كه با نگاه لمس مي شود

 

باز هم

   فرصت باریدن من

     وتو مرا سایه عشقی زیبا

 

باز هم

  مثل ملائک شده ام

                  قامتم سرو

                    لبم سرخ لباسم سبز است

  ودلی که در ان

                میشود

                   باز خدا را به ملاقات ابد

                                        شاکر بود

بازهم

   قصه هر غصه ما

              برگ سبزی است

                         برای دل دیوانه ما

باز هم

  در سحر چشمه زیبایی ماه

                                  میشود

                            شاخه گلی زیبا چید

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

قطره ، باران ، دریا                

از درخت شاخه در آفاق ابر

برگ های ترد باران ریخته !

بوی لطف بیشه زاران بهشت

با هوای صبحدم آمیخته !

نرم و چابک، روح آب

می کند پرواز همراه نسـیم

نغـمه پردازان باران می زنـند

گرم و شـیرین هر زمان چنگی به سـیم !

سـیم هر سـاز از ثریا تا زمـین

خـیزد از هر پرده آوازی حـزین

هر که با آواز این سـاز آشـنا

می کـند در جویبار جان شـنا !

دلربای آب، شـاد و شـرمناک

عشقـبازی می کـند با جان خاک !

خاک خشـک تشـنه دریا پرست

زیر بازی های باران مست مست !

این رود از هو ش و آن آیـد به هوش

شـاخه دست افشـان و ریشـه باده نوش !

می شـکافد دانه، می بالد درخت

می درخشـد غنچـه همچـون روی بخت!

باغ ها سـرشـار از لبخـند شـان

دشت ها سـرسـبز از پیوندشـان

چشـمه و باغ و چمن فرزندشـان !

با تب تنهائی جانکاه خویش

زیر باران می سـپارم راه خویش

شرمسار ازمهربانی های او

می روم همراه باران کو به کو

چیست این باران که دلخواه من است ؟

زیر چـتر او روانم روشـن است

چشـم دل وا می کـنم

قصه یک قطره باران را تماشـا می کـنم :

در فضا

همچو من در چاه تنـهائی رها

می زند در موج حـیرت دست و پا

خود نمی داند که می افـتد کجا !

در زمـین

هـمزبانانی ظـریف و نازنیـن

می دهـند از مهربانی جا به هم

تا بپیوندند چون دریا به هم !

قطره ها چشـم انتـظاران هم اند

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند

هر حبابی، دیدهای در جستجوست

چون رسد هر قطره، گوید:  دوست! دوست ... !

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشـا با مهر ورزان هـمرهی !

با تب تنهائی جانکاه خویش

زیر باران می سـپارم راه خویش

سـیل غم در سـینه غوغا می کـند

قـطره دل مـیل دریا می کـند

قـطره تنها کجا، دریا کجا

دور ماندم از رفیقان تا کجا !

همدلی کو ؟ تا شـوم همراه او

سـر نهم هر جاکه خاطرخواه او !

شـاید از این تیرگی ها بگذریم

ره به سـوی روشنائی ها بریم

می روم، شـاید کسی پیدا شـود

بی تو، کی این قـطره دل، دریا شـود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

 

عشق اگرباتوبیاید به پرستاری من

شب هجران نکندقصددل آزاری من

روزگاری که جنون،رونق بازارم بود

تونبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزم وخسته دل ازبادخزان

باغبان نیزنیامدپی دلداری من

اشک گرما غم عشق وآمدوجاناچه کنم؟!

اگربه فردانرسد این شب بیداری من

عشق اگرباتوبیایدبه پرستاری من

قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من

من ودیوانگی ومهرو وفایارشدیم

تاتوباشی و،منو،عشق و وفاداری من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

اندیشیدن به پایان هر چیز،

 

شیرینی حضورش را تلخ می کند.

 

بگذار پایان تو را غافلگیر کند،

 

 درست مانند آغاز

 

 

 

 

 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

 

زندگي تکرار پائيز است بايد ديد و رفت . . .

 

 

 

شب شکست ، پيمان شکست ،

 

عهدي شکست ، قلبي شکست

 

از شکست هر شکستي

 

بر دلم آهي نشست . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

بهار حرف کمی نیست  ما نمی فهمیم

بهار

فقط تقویم نیست

فقط باران چلچله نیست

فقط بوی بهار نارنج نیست

فقط شکوفه های گیلاس نیست

و فقط...

بهار

فصل نماز گلهاست

فصل اذان قمری ها در مؤذنه باغ است

فصل گل دادن شکوفه های معرفت است

 

 

شاه احمد

 

ظهر چهار شنبه بود خیلی خسته بودم  ساعت کارم دیگه تموم شده بود

ماشین و روشن کردم که برم خونه رسیدم درب نگهبانی پیاده شدم کارت

بزنم که دوستم  را دیدم بعد از سلام و احوال پرسی گفت فردا قراره با

دوستان بريم شاه احمد تو هم اگه همراهي كني باعث خوشحاليه 

يه ذره فكر كردم گفتم من نميتونم بيام چون فردا صبح تا ظهر كلاس دارم

 كه دوستم گفت نه بابا بعد از ظهر ميرم شب را هستيم

جمعه غروب برميگرديم يه ذره فكر كردم ديدم بد نيست  زيارته

حالا كه طلبيده بهتره برم بعدشم هم فال هم تماشا بود  

گفتم باشه قبول رو من حساب كن 

چون چند تا از همسفرها هنوز اعلام آمادگي نكرده بودن براي همين

ساعت حركت قطعي نشده بود قرار شد فردا صبح به من زنگ بزنه

 و ساعت حركت را بگه .

ساعت ۱۰ صبح بود كه من سركلاس بودم ديدم دوستم تماس گرفت  

 استاد  کنارمیز ما ايستاده بود و داشت يه مطلب مهم را برامون

يادآوري ميكردبااجازه اون تلفن را جواب دادم

ساعت حركت ۵ بعد از ظهر دير نكني سرساعت سرقرار باشي

تشكر كردم و سريعا قطع كردم كه به توضيحات استاد برسم

بعدش به همكارم كه كنارم بود گفتم خانومي داريم ميريم هفت كوه

(شاه احمد )بيا  خوش ميگذره خيلي دلم ميخواست اونم ميامد

 اما نتونستم راضيش كنم بياد

خلاصه از درس چيز زيادي متوجه نشدم تمام هوش و

حواسم به اين بود كه سريعا كلاس تموم بشه تا به خونه برم

 و وسائلم را آماده كنم

ساعت ۵/۱۰ يه استراحت كوتاه داشتيم تو اين فاصله

به خونه زنگ زدم گفتم قرار اردوي شاه احمد قطعي شد

مامان جونم قربونت برم  ۵ عصر حركت مي كنيم

دستت درد نكنه براي تو راهم يه چندتايي شامي درست

كن تا من ميام خونه

تاساعت ۱ كلاس ادامه داشت سريعا وسائل جمع كردم و

با سرعت برق و باد خودمو به خونه رسوندم  بين راه هم به

يه سوپرماركت سر زدم يه مقدار شكلات و شيريني 

 براي تو راهم خريدم چون ميدونستم مسير سختي

در پيشه و حتما  به شكلات احتياج پيدا ميكنم

تا رسيدم مامانم  گفت شامي را برات حاضر كردم

اما سرخشو ن  نكردم گفتم زوده خراب ميشه گفتم باشه

عزيزم شرمنده ام كردي مامان جون قربونت برم

نمازظهر را خوندم و رفتم سر ميز ناهار يه ناهار مختصر و

 كوله پشتي را آوردم و هرچي كه لازم داشتم داخلش گذاشتم

ساعت ۵/۳ رفتم كه دوش بگيرم تا اومدم بيرون

ساعت شد ۴ سريع حاضر شدم ويه وارسي از كوله

پشتي كه ديدم مامان دوتا بطري  يخ براي من تو كوله پشتي گذاشته

تا كوله را بلند كردم ديدم خيلي سنگينه

بناچار يكي از بطري هارا بي خيالش شدم

 ديدم بهتر شد وزنش قابل تحمل تر بود

اخه از قبل ميدونستم كه شاه احمد جايي هست كه آب نداره

 و بايد آب زيادي همراه خودمون ببريم

ساعت پنج دقیقه به پنج به قرار رسيدم تا دوستان و ماشين

اومد ساعت شد ۳۰/۵

۵/۴۵حركت كرديم شروع خوبي بود

ديگه تو راه چقدر شيطون ي و تفريح و ... كرديم بماند

از همه مهمتر طبيعت زيبايي بود كه چشم ادم را نوازش ميكرد

غروب آفتاب و دشت يكپارچه سبز مانع از اين ميشد كه چشمت و

 از همچين منظره زيبايي برداري 

نزديك اذان مغرب كه شد كه به اسلام آباد رسيدم از راننده خواستيم

براي نماز و شام يه جايي خوب ماشين را نگهداره

كه راننده گفت الان نزديك امام زاده محمد

 (نام محلي - شاهزاده محمد )

هستيم  اگر هزينه ايي اضافه پرداخت كنيد

شما را براي نماز و شام به امام زاده محمد ببرم كه همه موافقت كرديم

خلاصه چه سرتون را بدرد بيارم كه تا چشم بهم زديم

بالاي كوه شاه زاده محمد بوديم

هوا داشت تاريك ميشد كه از ماشين پياده شديم قرار شد

همه زيارت كنيم ساعت ۹ برگرديم پاي ماشين

منو دوستم و خواهرش و خواهر زاده اش همراه يه دوست

ديگه مون با هم وارد حرم شديم

كه خادم حرم اومد گفت ميشه يه كمكي به ما بكنيد

با تعجب پرسيديم جريان چيه ؟؟؟!!

كه مارا به يه اتاق ديگه بردن ديديم به چه خبره

اون روز  روز غبار روبي حرم بود

ديديم يه اتاق بزرگ و يه سفره بزرگ انداختن و تا چشم كار ميكرد پول

 ميديدي يه گوشه از حرم هم دوتا نظامي با اسلحه نظارت ميكردن

و چند تا جوان هم با دستگاه پول شمار اسكناسهاي دسته شده

 را بسته بندي ميكردن

بدون معطلي مشغول دسته كردن پولها شديم چند تا بچه هم

داخل سفره راه ميرفتن و اسكناسهارا جمع ميكردن یكي پنج هزار توماني و

 يكي هزاري  يكي پانصدي و يكي دويستي و ..................

وقتي پولهارا جمع ميكردم به اين فكر كردم كه هر قطعه از اين اسكناسها

و پولها با هزار اميد و آرزو داخل ضريح انداخته شده

دوستان تا وسط سفره رفته بودن به شوخي به اونها گفتم چه

احساسي  داريد ؟؟!!!!!!

همه گفتن تا حالا اينهمه پول يكجا نديديم ذوق زده شديم

چي ميشد اين پولها مال ما ميشد خلاصه باهاش چكارا كه نميشه كرد

تو اين حال و هوا بوديم كه صداي اذان توجه مارا به خودش جلب كرد به

دوستان گفتم بسه ديگه . رو به خادم حرم كردم گفتم

ما مسافريم و ساعت ۹ حركت ميكنيم وقت نداريم بااجازه بايد بريم  

بداخل حرم رفتيم و زيارت كرديم

ونماز ها را خونديم و برگشتيم پاي ماشين ديديم دوستان بساط شام را

فراهم كردن شام ر اكه خوردم ديديم دوستان خيلي مونده

تا غذاشون تمام بشه وسائلمو جمع كردم وبا چند تا از همراه ها

به سمت بازار حرم رفتيم يه دوري زديم

و من يه گردنبند من يكاد براي دختر داداشم  نگين جون

كه الهي عمه قربونش بره كه ۱۰ روزي بود بدنيا آومده خريديم 

درحال گشت و گذار بوديم كه ديديم دوستم اومد و گفت سريع

برگرديم كه بايد حركت كنيم اون میگفت  هرچی دير بشه  به

 ضرر ماست شوهر يكي از دوستامون گفت ممكنه با مشكل

كم آبي روبه رو شيم بهتره از اينجا با خودمون آب ببريم كه يه دبه

بزرگ ۲۰ ليتري خريد و پر آب كرد

۹/۴۵حركت كرديم ساعت ۱ شب به پاي كوه رسيدم راننده دراولين

 پاركينگي كه مناسب ديد ماشين را پارك كردو به ما گفت كه

ساعت ۶ صبح همه پائين باشيد سعی کنید سر ساعت

پای کوه باشید در غیر اینظورت تو ترافيك گير ميكنيم پس سعي كنيد

سريع بريد و سريع برگرديد

من يه مقدار كوله پشتي را سبك تر كردم و بجز شكلات و شيرين

و چند تا كيك و يه بطري آب ديگه چيزي با خودم نبردم همين  ها

هم كوله را باندازه كافي سنگين كرده بود

همه جمع شدن و حركت آغاز شد يه چند تا پيچ كه رفتيم ديديم

واي ماشين ما خيلي دور مارو پياده کرده بود

نيم ساعتي راه اضافه شده بود با اين حساب

شروع به بالا رفتم کردیم

شاید باورتون نشه ولی فوق العاده شلوغ بود

طول مسیر تا چشم کار میکردی آدم هایی بودن که به نیتهای مختلف

از کوه بالا میرفتن و یه سری ها هم درحال پائین آمدن از کوه بودن

هوا مهتابی بود و با نور مهتاب تمام کوهستان روشن شده بود

 منظره زیبایی بود سر هر پیچ هم یه  چادر زده بودن که آب معدنی

ونوشیدنی وانواع سوغاتی ها و دسته کلیدهاو اسباب بازیها به فروش

میرفت هر کدام از این چادرها را که پشت سر می گذاشتیم امیدوارتر

میشدیم و با خودمون می گفتیم یه خان به بالا نزدیک تر شدیم

بعداز پیمودن مسافتی به پشت سر نگاهی میگردیم وارتفاعی را که

بالا آمده بودیم را نگاه میکردیم و هرکسی یه چیزی میگفت

وای ببین کجا بودیم الان کجایم وای ببین اونهایی که بالاهستن

یعنی ما هم تا اونجا باید بریم و خلاصه از این حرفها

 عده ایی چراغ قوه بدست و عده ایی فانوس بدست بودن

این نورها در طول مسیر پیچ در پیچ در دل تاریک کوه

منظره قشنگی را بوجود اورده بود

درطول راه این ذکر را بارهاو بارها زیر لب تکرار میکردم و نیرو میگرفتم

لا حوله و لا قوّ ه الا  بالله  العلی العظیم

هروقت هم که خسته میشدیم یه مکث کوتاه چند ثاینه ایی میکردیم

 اب و شکلاتی و دوباره حرکت 

در بين راه هم يه تيكه از مسير بعلت ريزش كوه كه معلوم بود تازه هم

اتفاق افتاده مسدود شده بود بايد از لابلاي سنگها   ... عبور ميكردي

 چقدر هم اين سنگها و تيز بودن دستت را كه روي سنگها قرار ميدادي

خراشيده ميشد

ساعت ۵ به بالای کوه رسیدم زیارت گاه موج میزدم از زائر

به هر ترتیبی بود وارد حرم شدیم

من زیارت کردم یه جایی برای نماز خوندن پیدا کردم و

چند رکعت نماز خوندم که دوستم آمد کنارم

چند دقیقه را داخل حرم موندیم بعد برگشتيم بيرون

من از بسكه عرق كرده بودم از سرما مي لرزيدم لباس ديگه ايي

هم نداشتم كه تعويض كنم بناچاركوله پشتي را به پشتم

انداختم كه شايد كمي گرم بشم

همه گروه جمع شدن ۱۵/۵ حركت به سمت پاي كوه آغاز شد

سرازيري اولش بنظر خوب بود اما يه مدتي كه گذشت ديديم

نه بابا سر بالائيه بهتر بود پیاده روی در سرازیری

به انگشتهاي پا شديداً فشار مي آورد.  مخصوصا پاي چپ من

 كه چند ماه پيش دچار شكستگي شده بود خيلي اذيتم ميكرد

چون سراشيبي ها تند بودن و اكثر  مواقع مسافتي را سر ميخورديم

رو  سنگها  بناچار بايد به پهلو راه ميرفتي كه از خطر سر خوردن

 ايمن باشي 

در طول مسير  برگشت هوا داشت كم كم روشن ميشد

 

اين عكس را صبح كه هوا روشن شد براتون گرفتم يه تيكه از مسير

 

 

من به قدري از ناحيه انگشت پا در عذاب بودم كه تصميم گرفتم

بقيه راه را عقب عقب پائين بيام

براي همين يه نگاه به مسير مي انداختم بعد به پشت از كوه

پائين ميامدیم شايد باورتون نشه درطول راه دوستم

هم به من پيوست

دوتايي دست هم را گرفته بوديم و عقب عقب سرا زيريها

را طي ميكرديم راه چاره خوبي بنظر ميرسيد

غافل از اينكه عضلات پشت پا هامون از بسكه كش اومده بود

كه فرداش اصلا نمي تونستيم راه بريم

بالاخره ساعت ۳۰/۸ به پاي كوه رسيدم و بعد از برگشتن تما م دوستان

حرکت کردیم به سمت شهر و دیار خودمون

بماند تفريح جالب و خوبي بود بالاخره اين جور تفریحات سختي هم داره

صبحانه و ناهار را هم در دشت سر سبز ميل كرديم

 و تفريح و گشت گذار ادامه داشت تا اينكه بالاخره

 به سرمنزل رسيدم

و اين برنامه زيباي كوه نوردي هم با تمام

خاطرات خوش به پايان رسيد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

 

ای دیده و دل از تو دگرگون مادام

 

وی انگه به دست توست احوال جهان

 

حکمی فرما که گردد ایام به کام

 

 

 

عسلک


روشنی باغ بهار،


رفتن و شوق رها کردن


و لبخند،


به دلبستگی فرسوده.


عسلک،


زمزمه جرات موهوم شب تابستان


و شنا کردن در برکۀ احساس،


ولی با تردید.


عسلک،


دست در انداختن و رقصیدن،


با هوای تنک و نرم خزان،


برگریزان و خموشی و کمی،


نم باران و شتاب،


تا رسیدن به تن کلبه دور،


تا جنگل،


تا سواری سبک بال برگ،


روی بی وزنی باد


و فرود آمدنش،


روی سردی زمین.


عسلک،


روشنی برف سپید،


روی بام و سر کوه


و فروریختن گاه بگاه،


از سر شاخه خشکیده تاک،


گاه آوای کلاغی از دور،


یا که گنجشک غریب،


در پی لانه و شاید یک کرم،


یا که پس مانده نان دیروز،


روی یک صندلی سرد و پر از برف


و یا...


عسلک،


رنگ هر فصل درون دل توست.


رنگ رفتن، آمدن، سبز شدن


و سرانجام سپید


و به تکرار،


کنار سحر باغچه ای بنشستن


رنگ میبازی و می باری و باز


سبز سبزی فردا


گل سدپر داری


یاس و مریم


و گل سرخ،


روی لبخند قشنگت پیداست.


عسلک،


راز تو را میدانم.


سردی برف و کرختی خزان،


در دل کوچک توست.


عشق را،


در شبی سرد و زمستانی و دور


به تمنای زمین دادی و رفتی به سفر،


تا بهاری شاید،


بشکوفد در تو.


لیک قلبت هرگز،


نشکفتست و درونت تنهاست.


باز هر وقت زمستان اینجاست،


دلتو بی تاب است.


تا ببینی شاید،


سایه تنهایی،


که گذر دارد از این کوچه


و یادش آید:


دست هایت تنهاست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

 Who looses today, won't find tomorrow


There is nothing important as today

 

آن كه امروز را از دست مي دهد ! فردا را نخواهد يافت


هيچ روزي از امروز با ارزشتر نيست

 

   

 

با تو، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلـوفرم

عشق، همرنگ نگاهت میشود

وقتی از چشم تو، نامی میبرم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لا به لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام، می ریزد سرم

خستگی های خودم را، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک، بر زبان می آورم

ما دوتا، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من، کمی شیداتری

من هم از تو، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم، بگذرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

If you won't be patient in the flow of river, every

 

 driftwood will be a huge problem for you

 

 

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد

 

هر تکه چوبی

 

 مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد  

 

 

 

 

 سلام به یاران و دوستان همیشگی من 

 

دوستان خوبم  من دارم میرم سفر

 

سفری که خیلی ها ممکنه منتظر رفتن

 

همچین سفری باشن

 

اگه گفتید کجا ؟؟!!!!!!

 

اها خب یه ذره فکر کنید شاید بتونید حدث بزنید

 

دوستان خوبم دارم میرم اما کجا؟؟؟!!!

 

این مهمه

 

۲۷ بهمن بعد از نماز مغرب و عشا میرم

 

کجا باشه بابا الان میگم صبر داشته باشید

 

دارم میرم ..............کربلا

 

خب نظرتون چیه؟؟؟؟؟

 

 میدونم و مطمئنم که خیلی هاتون دلتون میخواد همچین

 

فرصتی قسمتتون بشه

 

امیدوارم که به یاری خدا شمارا هم بطلبه

 

و به پابوس سیدالشهدا و حضرت علی و حضرت جوالائمه و... برید

 

 به هرحال اگر بدی یا کمی و کسری از من دیدید

 

به بزرگی خودتون ببخشید

 

چشم چشم برای تک تک شما عزیزان و دوستان خوبم دعا میکنم

 

دعا میکنم به هرحاجت و خواسته ایی که دارید برسید

 

 

 

 

 

 

اما من میخوام از شما دوستان خوبم یه خواهش کوچلو کنم

 

اونم اینه که تو این مدتی که من نیستم

 

فکرکنید به چی؟؟؟؟؟

 

حالا میگم به اینکه !!!!!!!؟؟؟؟؟

 

آیا میشه از اینی که هستیم بهتر باشیم ؟؟؟؟؟!!!!

 

آیا میشه که ما و زندگی ما و افکارو عقاید و اعمال

 

و رفتار ما بهتر از بهتر از بهتر باشه

 

حتما که میشه

 

همیشه بهتر از بهتر هم هست

 

پس چه میشه که ما سعی کنیم همیشه بهترین باشیم

 

بهترین کاروانجام بدیم و.....

 

یه ذره کوچلو فکرکن میشه مطمئنا میشه

 

 

 

 

 

اصلا کسی میدونه این ادمها چی میخوان؟؟؟؟؟

 

 و دنبال چی هستن ؟؟؟؟

 

کار اصلیشون چیه ؟؟؟؟؟

 

چرا اومدن چرا و چرا و چرا و چرا ؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ

 

عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ

 

عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ

 

عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

 

 

 

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

 

جايگاه قبر امام حسين (عليه السلام) درى از درهاى بهشت است

 

 

 

پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) در ضمن حديث بلندى مى‏فرمايد:

 

كربلا پاكترين بقعه روى زمين و از نظر احترام بزرگترين بقعه‏ها است و

 

الحق كه كربلا از بساطهاى بهشت است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند


بردند به میزان عمل سنجیدند


بیش از همه کس گناه ما بود ولی


آن را به محبت علی بخشیدند

 

 

 

 

 

 من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم


 منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش


از طرف پاییز - یلدا مبارک

 

 

 

روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی

هندوانه ، خندتون مانند پسته و


عمرتون به بلندی یلدا

 

 


یلدا بر شما مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

 

همیشه از خوبیای آدما برای خودت یه دیوار بساز؛

 

*پس هروقت در حقت بدی كردن فقط یه آجر از دیوار بردار؛

 

*بی انصافیه اگه دیوارُ خراب كنی!!!

 

 

جرقه

 

به چشمان سياه و روي شاداب و صفاي دل


گل باغ شب و دريا و مهتاب است پنداري


درين تاريك شب ، با اين خمار و خسته جانيها


خوش آيد نقش او در چشم من ، خواب است پنداري

 

 

 

 

لحظه

 

همه گويند كه: تو عاشق اويي


گر چه دانم همه كس عاشق اويند


ليك مي ترسم ، يارب


نكند راست بگويند ؟


روشني


اي شده چون سنگ سياهي صبور


پيش دروغ همه لبخندها


بسته چو تاريكي جاويدگر


خانه به روي همه سوگندها


من ز تو باور نكنم ، اين تويي ؟


دوش چه ديدي ، چه شنيدي ، به خواب ؟


بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد


دولت اين لرزش و اين اضطراب


زنده تر از اين تپش گرم تو


عشق نديده ست و نبيند دگر


پاكتر از آه تو پروانه اي


بر گل يادي ننشيند دگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

دریای  بی تلاطم

 

هیچ گاه دریانورد ورزیده

 

تربیت نمی کند

 

 

 

   

 

سر كوه بلند

 

سر كوه بلند آمد سحر باد


ز توفاني كه مي آمد خبرداد


درخت سبزه لرزيدند و لاله


به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد


سر كوه بلند ابر است و باران


زمين غرق گل و سبزه ي بهاران


گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است


براي آن كه دور افتد ز ياران


سر كوه بلند آهوي خسته


شكسته دست و پا ، غمگين نشسته


شكست دست و پا درد است ، اما


نه چون درد دلش كز غم شكسته


سر كوه بلند افتان و خيزان


چكان خونش از دهان زخم و ريزان


نمي گويد پلنگ پير مغرور


كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي


نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي


نشست و سر به سنگي هشت و جان داد


غروبي بود و غمگين آفتابي


سر كوه بلند از ابر و مهتاب


گياه و گل گهي بيدار و گه خواب


اگر خوابند اگر بيدار ، گويند


كه هستي سايه ي ابر است ، درياب


سر كوه بلند آمد حبيبم


بهاران بود و دنيا سبز و خرم


در آن لحظه كه بوسيدم لبش را


نسيم و لاله رقصيدند با هم

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

عيد سعيد فطر بر تمام مهمانان ضيافت الهي

 

و مسلمانان جهان مبارك باد

 

 

 

 

مرا
  تو
 
 
بی‌سببی
  نيستی.

 

به‌راستی
 

 
صِلتِ کدام قصيده‌ای

 

 

ای غزل؟
 
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی

 

 

به آفتاب

از دريچه‌یِ تاريک؟

 

کلام از نگاهِ تو شکل‌می‌بندد.

خوشا نظر بازيا که تو آغازمی‌کنی!

 

 
پسِ پشتِ مردمکان‌ات
 
 
 
فريادِ کدام زندانی‌ست

 

 

که آزادی را
 
به لبانِ برآماسيده

 

 

گلِ سرخی پرتاب‌می‌کند؟ــ
 
ورنه

 

 

اين ستاره‌بازی
 
حاشا
  چيزی بدهکارِ آفتاب نيست.

 

 

نگاه از صدایِ تو ايمن‌می‌شود.
 
چه مومنانه نامِ مرا آوازمی‌کنی!

 

و دل‌ات
 
کبوترِ آشتی‌ست،
 
درخون‌تپيده
به بامِ تلخ.

 

بااين‌همه

چه بالا

چه بلند

پروازمی‌کنی!

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

                                                              

 

حلول ماه رمضان ماه رحمت و

 

غفران الهی بر دوستان خوبم و

 

همه مسلمانان جهان مبارک باد

 

 

 

 

خب قرار شد بقيه خاطرات خودمو براتون بگم

 

 

اره بعد از ظهر پنج شنبه ساعت ۵ قرار شد

 

كه به كوه خضر بريم

 

بعد از آنجا هم به جمكران

 

ساعت ۳۰/۶ رسيدم به كوه خضر

 

يه زيارتگاه بالاي يه كوه كه اطراف كوه را جاده و

 

يه مقداري هم پله كار گذاشته بودن براي زائرين

 

 كه راحت تر  تردد كنند

 

دوستان همه نگاه ميكردن يه تعدادي ميگفتن ميتونم بيام بالا

 

يه تعداد ديگه هم  مي گفتن پا شون  درد ميكنه همين

 

جا منتظر می شینم تا شما بريد و برگرديد

 

خلاصه من هم راستش چون درارتفاع دچار

 

سرگيجه ميشم

 

اخه فشارم هميشه پائينه

 

اول دل دل كردم كه از كوه برم بالا يا نه اما بعدش

 

تصميم گرفتم كه هرجور شده بايد برم بالا  

 

از جمع ۵ نفر ما يك نفرشون نتونست بياد كه مشكل

 

زانو درد داشت بنده خدا

 

۴ نفر ديگه با اسم خدا  شرع كرديم جاده رو بالارفتن

 

يه دوست دارم كه خيلي خانوم در طول مسير

 

دست منو تو دستش داشت و خودش سمت پرتگاه منو

 

سمتو كوه كه اگه سرم گيج رفت خدائي نكرده

 

مشكلي پيش نياد

 

كه هميشه آرزوي  خوشبختي و سعادت اون دوست خوبم

 

را از درگاه خداوند دارم

 

 

سرعتمون كم بود اما ذره ذره بالا ميرفتيم

 

تو راه هم  شيطنت و شوخي و بعضي مواقع هم اي

 

از جاده منحرف ميشيدم به خيال خودمون  ميانبر ميزديم

 

 

كه البته بي تاثير هم نبود كلي از بقيه دوستان جلو ميزديم

 

خلاصه ديگه غروب شده بود و خورشيد ميرفت

 

كه غروب كنه خيلي منظره قشنگي بود

 

كم كم به اذان مغرب نزديك ميشديم صداي

 

تلاوت قرآن مجيد را از كوه خضر ميشنيديم

 

سرعتمون رو بيشتر كرديم كه براي نماز مغرب و عشا

 

بالا باشيم بتونيم نماز را به جماعت بخونيم

 

خلاصه بياري خدا رسيدم

 

درطول مسير هم بيشتربا ذكر صلوت و....

 

هرچي حاجت داشتيم از خدا خواستيم

 

 

وقتي به كوه رسيدم بغض گلوي منو فشرده بود

 

نمي تونستم هيچي بگم فقط نگاه ميكردم به مسيري

 

كه طي كرده بودم

 

 

 

و با خودم ميگفتم رسيدم بالاخره اين من بودم اومد

 

 

شايد باورتون نشه درمواقع عادي  ۴ تا پله بالا و پائين

 

ميرم كلي پادرد ميشم

 

ولي وقتي به كوه رسيدم اصلاً احساس دردي نميكردم

 

تواين افكار بودم كه دوستم گفت بيا بريم داخل

 

وارد كه شديم يه مسجد بود قسمت مردانه هم يه

 

 پستويي بود كه زياد بخاطر اينكه مردها تجمع كرده بودن 

 

نگاه نكردم ببينم چي به چيه وارد زنانه شديم

 

روبه قبله با دوستم نشستيم خستگيمون كه در رفت

 

نماز خونديم و دعا كه اذان را گفتن

 

جاتون خالي نماز مغرب و عشا را به جماعت خونديم

 

دوركعت نماز هم براي براورده شدن حوائج

 

به نيابت همه سفارش كننده ها و شما دوستان خوبم خوندم

 

وبرگشتيم پائين اميدوارم قسمت همه شما دوستان

 

خوبم بشه كه به كوه خضر بريد

 

 

 خلاصه همه كه از كوه برگشتن راه افتاديم به سمت جمكران

 

شام را هم دريكي از رستورانهاي اطراف جمكران صرف كرديم

 

ناگفته نمانه كه بازم اينجا يه دسته گل حسابي به اب داديم

 

يكي از ماه ۵ نفر بعلت خستگي زياد نتونست اصلا شام بخوره

 

من هم ديدم بابا اين اگه شام نخوره نصفه شب تو مهديه

 

 ابرومون رو ميبره تصميم گرفتم غذاي دوستم را با

 

ظرف يكبار مصرف همراه ماست و نوشابه بگيرم

 

كه اگه دوستم گرسنه شد مشكل غذا نداشته باشه

 

توراه كه ميامديم من كلي وسيله دستم بود

 

بناچار غذاي دوستمو به خودش دادم

 

موقع داخل شدن جلو دوستمو گرفتن كه بردن

 

خوراكي داخل جمكران ممنوع

 

براي همين بايد به امانات تحويل ميداديم

 

ما هم گفتيم ما داخل ميشيم تو برو تحويل بده برگرد

 

خلاصه وارد جمكران شديم نماز و...

 

هرچي منتظر شديم ديدم خبري از دوستمون نيست

 

من داشتم نگران ميشدم كه چشمم به كفشهاي غزاله افتاد

 

و شروع کردم به خندیدن دوستام پرسيدن تو به چي ميخندي

 

گفتم بابا كفشهاي غزاله رو كه آورديم با خودمون

 

بنده خدا چطوري بره غذا رابه صندوق

 

امانات بده برگرده كه اونها هم با من شروع كردن به

 

خنديدن حالا نخند كي بخند

 

 

خلاصه برگشتيم بيرون ديديم غزاله خندان  روفرشهاي

 

دم درمسجد نشسته منتظر ما

 

كه برگرديم

 

همچين كه چشمش به ما افتاد

 

 

هرچي از دهنش اومد شوخي شوخي

 

به ما گفت كه شما ها

 

مستين كفشهاي منو چرا با خودتون بردين

 

و از اين حرفها  !!...

 

خلاصه هر ۴ نفرمون رو شستو  اويزون كرد

 

 

 

دعوا  هاشو كه تموم شد گفت :  بعد از رفتن

 

 ما چي به سرش اومده

 

 غزاله بنده خدا گفت ديدم شما رفتين منو جا گذاشتين

 

اومدم برم ديدم كفش ندارم دوتا نايلكس پام كردم

 

به هر زحمتي بود خودمو به صندوق امانات رسوندم

 

نميدونيد چقدر با اون نايلكسها خنده دار شده بودم

 

 

 اما چه فايده اونها هم كلي خنديدن

 

كه اين غذا چيه ميخواي تحويل بدي

 

بشين دم در بخورش بعدا وارد مسجد شو خلاصه

 

مي گفت با همون زحمتي كه رفتم نايلكس به پا برگشتم

 

دم درمسجد منتظر برگشتن شما خانوم خانومها شدم

 

 

بند خدا ميگفت هرچي هم تماس تلفني با شما

 

گرفتم هيچ كدومتون جواب ندادين

 

 خلاصه وارد مهديه شديم يه ذره صحبت

 

كه ديگه من از خستگي چشمام باز نميشد

 

يه چند ساعتي استراحت كرديم بعدشم

 

حاضر شديم دست و صورتي و دست نمازي و

 

 برگشتم مهديه براي خوندن نماز صبح ودعاي ندبه

 

جاتون خالي دعاي ندبه كه تموم شد بسرعت

 

 به سمت اتوبوس برگشتم

 

ديديم بعضي ها هستن بعضي ها نيستن

 

من هم از اين فرصت استفاده كردم فلاسک چايي رو بردم

 

وگشتم دنبال ابجوش خلاصه

 

وقتي برگشتم همه صبحانه خورده بودن اما بدون چايي

 

تا چشمشون به فلاسک من افتاده همه فنجون

 

 بدست به سمت من اومدن

 

ديدم اينجوري نميشه يه فلاسک چايي كه به ۴۰ نفر نميرسه

 

بقيه فلاسکهارا هم جمع كردم با چند نفرديكه بردم

 

براشون ابجوش گرفتم

 

اره جاتون خالي يه صبحانه جانانه خورديم و حركت كرديم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اعیاد شعبانیه مبارک

 

 

سلام بر حسین(ع) مظهر ایثار

 

 

سلام بر سجاد(ع) مظهر صبر

 

 

 و سلام بر عباس(ع) اسوه ی وفا

 

 

 

 

 

سلام دوستان و یاران همیشگی خوبم

اگه دیر اپ کردم منو ببخشید چون یه مدتی مسافرت بودم یه چند

وقتی هم کلا ًشبکه قطع بود و امکان دسترسی به اینترنت میسر نبود

خلاصه الان در خدمت شما هستم

 

 

دوستان همزمان با مبعث رسول اکرم (ص) یه اردوی زیارتی

به قم داشتیم که این

 اردو سرشار از معنویات بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت

امیدوارم که حضرت معصومه(س)

 شما را هم به طلبه تا به پابوسش برید

خلاصه کنم  بغییر از حرم مطهر حضرت معصومه (س)

به زیارتگاههای دیگه ایی هم رفتیم که از جمله

چهل اختران و کوه خضر نبی (ع) و مسجد جمکران بود

که یه شب درمسجد بودیم و دعای ندبه صبح جمعه را هم مهدیه بودیم

واقعا جای تک تک شما عزیزان خالی بود

من هرجا می رفتیم دورکعت نماز بنیابت و روا شدن

حوائج شما عزیزانم میخوندم

این سفر سراپا معنویات و خاطره های شیرین  برای من و بقیه دوستانم  بود

اما از همه مهمتر دوتا خاطره هست که براتون تعریف میکنم

اول جریان رفتن به چهل اختران و کوه خضر  را میخوام براتون تعریف کنم

که از همه جالب ترو قشنگ تربودن

ما هرچی به مسئولمون گفتیم مارو ببرید چهل اختران 

می گفتن خارج از برنامه است و نمیشه و وقت نداریم

تا اینکه صبح ۵ شنبه به ما گفتن امروز اگر بخواید میتونید خودتون برید

چهل اختران  زیارت کنید

 ولی ظهر اینجا باشید تا بعداز نماز جماعت درحرم و صرف ناهار و استراحت

دسته جمعی به کوه خضر بریم و بعدشم شب میریم جمکران

ماهم از خدا خواسته منظور از ما من و ۴ نفر دیگه از دوستانم بودیم

که ای دوستانم هم مثل خودم شیطون قبراق اماده سفرو .....

 سریع لباس پوشیدیم و یه  سمند دربست گرفتیم  به سمت چهل اختران

راننده تاکسی مرتب از اماکن و زیارتگاههای قم برای ما صحبت میکردم

اخه یه دوست شیطون دارم از راننده پرسیده بود كه

اینجا تفریگاهی جای دیدنی چیزی نداره

که راننده هم درجواب گفت اینجا کلا روی هم رفته دوتا پارک

داره اما تادلتون بخواد زیارتگاه و امام زاده داره و در مسیر هر مرتب میگفت

 تواین کوچه یه امام زاده هست تو اون یکی کوچه دو تا و خلاصه

مرتب یکی یکی معرفی میکرد

جالب تر برای ما این بود که خیلی زود رسیدیم ما فکرمیکردیم

 حالا چقدر تا چهل اختران راهه اما با کمال تعجب

در کمتر از ۲۰ دقیقه ما به چهل اختران رسیدم 

راننده سرکوچه مارو پیاده کرد گفت این کوچه را مستقیم برید میرسید

بله راست میگفت ته گوچه یه حیاط قدیمی بود وارد حیاط که شدیم سمت راستمون

  مسجد بزرگ بود و داخلش سمت چپ چهل اختران  و سمت چپ حياط

هم امام ازاده زید

والبته اطراف هم غرفه غرفه مقبره بود

وارد مسجد شدیم هیچ کسی نبود بجز دوتا پیر مرد که معلوم بود خادم

هستن و مشغول مرتب کردن وسیله ها

خیلی محیط اروم و ساکت و عرفانی بود

چه درد سرتون بدم وارد چهل اختران شدیم

اول زیارتنامه سر درشو پنج نفری خوندیم وقتی وارد شدیم خیلی خیلی

صحنه قشنگی را دیدیم چهل تا سرباز یکجا در۴ ردیف ده تایی بالاسرهرکدوم یه

 رحل و یه قران باز و یه شاخه گل

که داخل حرمشون را با نور سبز منور کرده بودن

 وای خدا قسمتتون کنه خیلی عرفانی بود و البته نا گفته نماند

 که خیلی هم مراد دهنده است  اين چهل سرباز ياران

حضرت جواد (ع) سلام بودن

وارد شدیم نمازو دعا خوندیم اینقدر حال و هوای اونجا عرفانی بود که

دلمون نمی اومد از اونجا بیرون بیایم

برای همین تصمیم گرفتیم تو حرم بشینیم و کمی دعا بخونیم و ضمنا

یه استراحتی هم کرده باشیم اخه از شبهای  قبلشم کم خوابیده بودیم

و بیشتر مواقع دیر میخوابیدیم و زود هم از خواب بیدار میشیدیم

که بتونیم به برنامه برسیم

اون روز هم از ساعت ۴ صبح بیدار بودیم این بود كه

 احساس خستگی زیادی داشتیم

ساعت تقریبا ۹ بود که دعاو زیارتمون تموم شد

 

 

این که میگم دوستان حمل بر بی ادبی یا چیز دیگه ایی نکنید

بخدا بی منظور یه مواقعی ممکنه یه

اتفاقاتی بیوفته اینی که میگم از این دسته اتفاقهاست

 

 

خلاصه پنج نفری دور هم جمع شدیم هرکدوم از مشکلمون

گفتیم وکمی گریه کردیم و

 از چهل اختران با زبون دوستانه و امیونه هرکدوم حاجتمون

رو خواستیم

بعد که درد دلامون تموم شد

سر صحبتمون گل کرد جالبه بگم هیچکی تو حرم نبود

فقط ما بودیم

با هم ميگفتيم 

که این چهل تا سرباز خوشبحالشون چطوری توی

یه همچین جایی کنار هم

همه مثل هم با هم ارمیدن واز این حرفها

که خدا بگم دوستمو چکارش کنه خیلی شوخ طبعه

از همه ما شوخ تر اون بود

راستش جمع ما پنج نفر توی این اردو بی شباهت به جمع

اخراجی ها نبود

تواتوبوس کنار اب سردکن نشسته بودیم هرکی هرچی میخواست

فوری ساپورتش میکردیم

 و بیشتر وقتمون با شوخی و تعریف میگذشت

که من یه مواقعی حس میکردم شاید این

خنده ها و شوخی های ما ممکنه خدائی نکرده باعث ا

زارو اذیت بقیه هم سفرهامون

 بشه براي همين به خودمون تذكر ميدادم

كه بچه ها رعايت بقيه هم سفرهامون را بكنيم

اما چه میشه کرد یه مواقعی پیش میامد دیگه ما هم

شیطون بماند

چه اتیشی سوزوندیم

 

 

خلاصه دوستم شروع کردی به  شوخی کردن

یه کلیپ منو دوستم دیده بودیم

اما اون سه تای دیگه ندیده بودن شروع کرد به تعریف کردن کلیپ

شاید بعضی هاتون  شنیده باشید کلیپ انشاء

نميدوني چقدر مثل خود پسره اين موضوع انشاء را ميخوند ما ۴

 تايي هم مرده بوديم از خنده حالا نخند كي بخند

 تو همين حال و هوا بوديم كه چشمتون روز بد نبينه

يه پير مرد بد اخلاق اومد 

هرچي از دهنش اومد بهمون گفت نميدونم خادم بود يا زائر

هرچي بود خيلي عصباني و بد اخلاق بود

ما هم گفتيم ببخشيد منظور بدي نداشتيم

ولي  پيرمرده گوشش بدهكار نبود

ميگفت بايد همين الان از حرم بريد بيرون خلاصه بيرونمون كرد

 

 

وارد حياط شديم ولي نيش همه مون باز بود

هنوز اثار خنده تو چهرهامون بود

و دلخور هم شده بوديم

كه چرا با ما اينجوري برخورد كرد خب خنديدن

تو اماكن مقدسه كه .......!!!!؟

خلاصه تو اين حال و هوا بوديم كه وارد حرم امام زاده زيد شديم

 

 

زيارتمون داشت تموم ميشد كه بيايم بيرون

يه خانوم ميانسال وارد شد نميدونم قمي بود يا نه

درست هم نميتونست صحبت كنه با زبان اشاره

 بريده بريده صحبت ميكرد

تو اين پنج نفر گير داده بود

به من با من صحبت ميكرد من هم متوجه حرفاش نميشدم

 مشغول زيارت خودم بودم

 زيارتم كه تموم شد ديدم دستمو گرفت منو برد جلو زيارتنامه

بالاسر حضرت و گفت بخون منم گفتم خانوم جان من خوندم

 دارم ميرم خودت بخون ديدم داره اشاره ميكنه

 تو بخون تا منم بخونم اونجا بود فهميدم كه سواد نداره

به دوستام گفتم چاره ايي نيست بزار براش بخونم بعد اً

ميريم هرچند كه معطل ميشيد

اونها دوباره شروع كردن به دور حرم گشتن

و من مشغول خوندن زيارت نامه شدم

 درحين خوندن زيارت نامه متوجه شدم خيلي

 از كلماتو بلده و درست تلفظ ميكنه

به روش نياوردم

ولی از خانومه خوشم اومدو يه نگاه دوستانه به صورتش کردم 

دیدم اونم داره  منونگاه میکنه  خجالت کشیدم وبعد

 ادامه زيارت نامه رو براش خوندم و

اون هم بعد از من تكرار ميكرد نميدونم ولي حالم عجيب شد

چرا تو اين پنج نفر به من اشاره كرد چرا منو براي خوندن انتخاب كرد

تو همين فكرا بودم كه ديدم زيارت نامه تموم شد

و خانوم كلي تشكر كرد

و ما از امام زاده زيد بيرون اومديم

ولي چهره اون خانوم رو هرگز از ياد نميبرم با خودم گفتم

حتما حكمتي داره

و تو هيمن فكروخيالات بودم كه از امام زاده بيرون اومديم

سركوچه يه ماشين گرفتيم مستقيم به سمت حرم رفتيم

به حرم كه رسيديم

 از خستگي چشمامون باز نميشد

 يكم دعاو نماز خونديم تا ظهر شدو نماز ظهرو عصرمون  را هم

تو حرم به جماعت خونديم كه اينقدر عارفانه و دلنشين بود كه

تمام خستگيمون

از تنمون در رفت

بعدشم رفتيم براي ناهار

 

 

خب انگاري سرتون را بدرد اوردم خاطره رفتن

به كوه خضرو مسجد جمكران

بماند براي اپ بعدي چون نميخوام بيشتر از اين

مزاحم وقت عزيزتون باشم

 

 

 

 

شعبان شد و پيك عشق از راه آمد {

 عطر نفس بقيـ الله آمد{

 با جلوه سجاد و اباالفضل و حسين {

يك ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد {

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

ميلاد مولود کعبه بر همگان مبارک باد

 

 

 

علی بزرگترین راز آفرینش است

 

علی بهانه خلقت است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درمذهب ما کـلام حق نـاد علی است

       طاعت که قبول حق بودیادعلی است

ازجمـله آفـریـنـش  هــردو جــهـان

      مقصود خـدا علی واولاد علی است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

                                              

 

خجسته میلاد گل واژه مهر و محبت

 

شکوفه خوشبوی رسالت و امامت

 

 

و

 

 

روز مادر

 

بر تمای دوستان عزیزم

 

 وهموطنهای

 

خوب و مهربونم مبارک باد

 

 

 

 

 

  روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو،

 

صبوری!

 

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،

 

دلواپسی!

 

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، 

 

بيداری !

 

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی

 

که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که

 

نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

 

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....     

  

مادرم روزت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

 

 

گرگی که مرا شیر دهد ، میش من است

 

بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است

 

 

 

 

       

 

 

کوتاه ترین فاصله برای گفتن دوست دارم  

فقط يه لبخنده . .. . . نيشتو ببند

 


 


       

 

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

 

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

 

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

 

ريخت ساقي باد ه هاي گونه گون در جام هستي

 

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

 

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

 

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

                    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

 

ریخته سرخ غروب

 
 جا به جا بر سر سنگ


کوه خاموش است


می خروشد رود


 مانده در دامن دشت


خرمنی رنگ کبود


 سایه آمیخته با سایه


سنگ با سنگ گرفته پیوند


روز فرسوده به ره می گذرد


جلوه گر آمده در چشمانش


نقش اندوه پی یک لبخند


جغد بر کنگره ها می خواند


لاشخورها سنگین


از هوا تک تک ایند فرود


 لاشه ای مانده به دشت


کنده منقار ز جا چشمانش


زیر پیشانی او


مانده دو گود کبود


 تیرگی می اید


 دشت می گیرد آرام


قصه رنگی روز


می رود رو به تمام


شاخه ها پژمرده است


سنگها افسرده است


رود می نالد

جغد می خواند


غم بیامیخته با رنگ غروب


می ترواد ز لبم قصه سرد


 دلم افسرده در این تنگ غروب

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

                                                    

 

 

 

 

دریا اولین عشق مرا بردی

 

دنیا دم بدم مرا تو آزردی

 

دریا سرنوشتم رابه یاد آور

 

دنیا سرگذشتم را مکن باور

 

 

 

 

 

قلبم شکسته است در این وادی غریب

 

بر چهره ها رفاقت  و در قلبها فریب !

 

نمانده طاقتی که بمانم در این جهان

 

کو آنکه یار شود مرا تا به باغ سیب ؟

 

چندیست ابریم نه آنکه خطا سر زند زمن

 

طوفان روزهای پر از حیرت و عجیب !

 

من حال خویش ندانم که چونم در این جهان

 

ناچارم و مشوش و سر برده ام به جیب

 

دریا و ساحل و آسمان و زمین و ماه

 

فارغ ز هر منیت و گویا به یا حبیب !

 

کاکو تو را چو نیست مداوا به این دوا

 

درمان ز دوست جوی و بر آشوب بر طبیب

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

                                       

                                                                      

سلام

دوستان خوب و همراهان عزیزم

سال نو را به شما عزیزان و تمام ایرانیهای عزیزومهربون

 تبریک عرض میکنم

و امید وارم سالی سرشار از موفقیت و سلامتی و شادی

پیش رو داشته باشید

 

 

صداي پاي بهار مي آيد مبادا ما را كه خواب غفلت .............

 

 

 

 

مجنون

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست  

 

بی وضو درکوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود 

 

  فارغ ازجام الستش کرده بود

 

سجده ای زد برلب درگاه او 

 

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای 

 

برصلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای 

 

  وندراین بازی شکستم داده ای

 

نشترعشقش به جانم می زنی 

 

دردم ازلیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن 

 

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگرنیستم 

 

این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

*********** 

گفت : ای دیوانه لیلایت منم   

 

در رگ پیدا وپنهانت منم

 

سال ها با جورلیلا ساختی 

 

 من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم  

 

صدقمارعشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهءصحرا نشد  

 

گفتم عاقل می شوی امانشد

 

          سوختم درحسرت یک یا ربت          

 

غیرلیلا برنیامد از لبت

 

روز و شب اورا صداکردی ولی 

 

 دیدم امشب بامنی گفتم بلی

  

مطمئن بودم به من سرمیزنی  

 

در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود 

 

 درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مردراهش باش تا شاهت کنم  

 

  صد چولیلا کشته در راهت کنم

 

 

                                     (با تشکر از رامین عزیز )

 

 

 

 راستی یادم فت بگم مرغ عشقهای من چهار تا جوجه گذاشتن

 نمیدونم چندتا شون درمیان ولی

مطمئنم جوجه های قشنگی هستن  

 

 

 

امـروز نه آغـاز و نـه انجــام جـهان اسـت

 

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گـر مرد رهی، غم مخور ازدوری و دیـری

 

دانـی کـه رسـیدن، هــنـر گـام زمــان اسـت

 

آبـی کـه بـرآســـود، زمـیــنـش بـخورد زود

 

دریـا شـود آن رود کـه پیوسـته روان اسـت

 

باشــد کــه یـکی هـــم بـه نـشـانـی بنـشیـنـد

 

بس تیـر که در چله ی ایـن کهنه کمان است

 

از راه مـرو ســایـه کـه آن گــوهـر مقصـود

 

گنـجی اسـت کـه انـدر قـدم راهـروان اسـت

 

 

                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

ولنتاین

 

 روز عشق مبارک باد

 

 

 

www.hamtaraneh.com

 

When time comes for u to give ur heart to someone,
make sure u select someone who will never break
ur
heart,
 cuz broken hearts has never spare parts.

 

وقتی زمانی رسید که خواستی قلبت رو به کسی تقدیم کنی ..اول مطمئن شو  که

اون قلبت و نمی شکنه....

چون قلب شکسته لوازم یدکی نداره..

 

 

I'm going to write on all the bricks I MISS U
and i wish that one falls on ur head,
so that u know how it hurts
when u miss someone special like u.

 

دلم میخواد روی تمام آجر ها بنویسم که  دلم واست تنگ شده

و آرزو میکنم که یکیش اصل بخوره وسط فرق سرت

تا بفهمی چه دردی داره..وقتی که آدم دلش واسه یکی مث تو تنگ میشه.  

 

 
Love is sweet poison: ..
Do not consume without your beloved's advise ..
and keep out of reach of children ..
and keep it in cool and dark place.

 

عشق یه سم شیرین هست...بدون نسخه  اون کسی که دوستش داری مصرفش نکن.

از دسترس بچه ها دور نگرش دار..و در محل تاریک و خنک نگهداریش کن..

 

 

 
You are like the sunshine so warm,
you are like sugar, so sweet... you are like you...
and that's the reason why I love you!

 

تو مث نور خورشید هستی  خیلی  گرم.. تو مث شکرهستی  خیلی  شیرین

تو مث خودت هستی ..

و دقیقا به همین خاطره که من دوستت دارم 


 

 
What I feel for you,is really true.
You got to know,I need you so.
When you are gone,I can't go on.
Can't you see, that you are the only one for me?

 

هر احساسی که من به تو دارم  کاملا واقعی هست و باید بدونی که من به تو

احنیاج دارم

اگه بری من دیگه نمیتونم ادامه بدم..

آیا نمیتونی ببینی که تو تنها عشق منی؟؟


 


I believe that God above created u for me to luv.
he picked you out from all the rest cos
he knew id luv you the best!

 

 

من اعتقاد دارم که اون خدایی که بالای سر ماست تو رو آفریده تا من عاشقت باشم

اون تو رو از بین همه برای من انتخاب کرد تا تورو به منتهای

درجه دوست داشته باشم

 

 

 
You are always in my heart, here and everywhere,
There is no one in the whole world that makes me feel this way.

 

تو همیشه در قلب من هستی ..هر جا که باشم .هیچ کسی تو دنیا نیست

که باعث بشه من یه احساسی این چنین داشته باشم..

 


Last night , thinking of u, one tear rolled out, i asked why r u out?
Tear said there is someone so beautiful in ur eyes, now there is no place for me.

 

دیشب  که به تو فکر می کردم..یه قطره اشک از چشمم چکید ..بهش گفتم چرا از

 چشمانم بیرون آمدی؟؟

اشک گفت:شخص زیبایی در چشمان تو منزل داره ..دیگر

 جایی برای من نیست  ..


If I die and go to heaven, I put your name on a golden star.
 So that all the angels can see how much you mean to me !! I love you

 

وقتی مرگم فرا رسید اگه به بهشت رفتم ..اسمتو رو یه ستاره طلایی مینویسم تا تمام

فرشته های خدا بدونن

که من چقدر عاشقتم

 

Do u know why God created gaps between fingers?
so that some who is very special to u comes and fills those gaps by holding your hands forever.
So come n hold my hands forever n I promise I'll never let u go.

 

آیا میدونی خدا چرا بین انگشت های دست فاصله قرار داده؟؟؟

تا این که کسی که تو دوستش داری بیاد و با دستاش اون فاصله رو برای همیشه  پر کنه

پس بیا برای همیشه  دستای منو بگیر و قول میدم که هیچوقت نزارم ترکم کنی..  

 


When the night comes, look at the sky.
If you see a falling star, don't wonder why, just make a wish.
Trust me, it will come true, 'cause I did it and I found you!

 

وقتی شب فرا میرسه ..به آسمون نگاه کن ..اگه یه ستاره رو دیدی که سقوط کرد

 تعجب نکن ووفقط یه آرزو کن

به من اعتماد کن ..این واقعیت داره..شک نکن.. واسه این که من این

کارو کردم و تو رو پیدا کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن


بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

 

 

 

 

 

 

Happiness cannot
come from without

It must come
It is not what we
see and touch or
that which others
do for us
which makes us happy
it is that which we
think and feel and do
first for the other fellow
and then for ourselves

 

شادکامی نه از برون
که از درون فرا می روید.
شادکامی آن نیست که می بینیم و لمس می کنیم
و یا چیزی که دیگران برایمان انجام می دهند
و شادمان می سازد.
شادکامی آن است که ما
می اندیشیم, حس می کنیم و انجام می دهیم
نخست برای دیگر همنوعان
و سپس برای خود.
هلن کلر

 

 

 

مرامت را بنازم اي صدف

هرگاه دلت از آسمان آبي و

درياي پر امواج مي گيرد

دهانت بسته مي گردد

دلت پر غصه مي گردد

و عشق تو

به آن دريا

چنان پاك و چنان خالص

كه همچون دُر

سفيد و ناب مي گردد

و دريا

همچنان كف بر لبِ

اين آسمان آبي و ساحل

به دنبال افق گردد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است!

ماه عشق و شور و فریاد است!

ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!


ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است


سلام بر حسین (ع)

 

 

عناصر قيام حضرت ابى ‏عبداللَّه الحسین(عليه‏السّلام):


منطق و عقل، حماسه و عزت، عاطفه

 

در باب عاشورا آنچه كه عرض مى‏كنم - البته يك سطر از يك كتاب قطور است - اين است كه

 عاشورا يك حادثه‏ى تاريخىِ صرف نبود؛ عاشورا يك فرهنگ، يك جريان مستمر و يك سرمشق

 دائمى براى امت اسلام بود. حضرت ابى‏عبداللَّه (عليه‏السّلام) با اين حركت - كه در زمان خود

 داراى توجيه عقلانى و منطقى كاملاً روشنى بود - يك سرمشق را براى امت اسلامى نوشت

و گذاشت. اين سرمشق فقط شهيد شدن هم نيست؛ يك چيزِ مركب و پيچيده و بسيار عميق

است. سه عنصر در حركت حضرت ابى‏عبداللَّه (عليه‏السّلام) وجود دارد: عنصر منطق و عقل،

 عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه.


... عنصر منطق و عقل در اين حركت، در بيانات آن بزرگوار متجلى است؛ قبل از شروع اين

 حركت، از هنگام حضور در مدينه تا روز شهادت. جمله، جمله‏ى اين بيانات نورانى، بيان‏كننده‏ى

 يك منطق مستحكم است. خلاصه‏ى اين منطق هم اين است كه وقتى شرايط وجود داشت و

 متناسب بود، وظيفه‏ى مسلمان، «اقدام» است؛ اين اقدام خطر داشته باشد در عالى‏ترين

مراحل، يا نداشته باشد. خطرِ بالاترين، آن است كه انسان جان خود و عزيزان و نواميس نزديك

 خود - همسر، خواهر، فرزندان و دختران - را در طبق اخلاص بگذارد و به ميدان ببرد و در

 معرض اسارت قرار دهد. اينها چيزهايى است كه از بس تكرار شده، براى ما عادى شده، در

حالى كه هر يك از اين كلمات، تكان‏دهنده است. بنابراين، حتى اگر خطر در اين حد هم وجود

داشته باشد، وقتى شرايط براى اقدام متناسبِ با اين خطر وجود دارد، انسان بايد اقدام كند و

دنيا نبايد جلوى انسان را بگيرد؛ ملاحظه‏كارى و محافظه‏كارى نبايد مانع انسان شود؛ لذت و

راحت و عافيتِ جسمانى نبايد مانع راهِ انسان شود؛ انسان بايد حركت كند. اگر حركت نكرد،

اركان ايمان و اسلام او بر جا نيست. ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

                      

 

 

عيد قربان و عيد غديرو

شب یلدا بر همگان مبارک

آرزو میکنم بهترین شب یلدای عمرتون

را پیش رو داشته باشید

راستی جای مارا هم خالی کنید

 

 

روی شما به سرخی انار ،

شب شما به شیرینی هندوانه ،

لبتان مانند پسته خندان ،

عمرتان به بلندای شب یلدا

و غمهایتان به کوتاهی روزش باد

 

یلدا شب تولد خورشید است

 

طولانی ترین شب سال سپری می شود

 

و تاریكی كه تا دیروز در روزهای سرد و تاریك،

 

بر نور غلبه یافته بود،

 

جای خود را به نور می دهد

آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و

ستاره بالاي آن چيست ؟


از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد.
ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

 

بهار هرچه  دل انگیز و  با  صفا  باشد

 

سکوت فصل خزان  باب  طبع  ما باشد

 

به چشم سوختگان برگ نودمیده ی  بید

 

بلای   خاطره انگیز   عشق ها   باشد

 

هزارغصه به دل داشت غنچه تا وا شد

 

کجاست انکه به این قصه  اشنا  باشد

 

هنوز جام مرا  جای  باده ی غم  هست

 

فدای  دست تو ساقی   بریز  تا   باشد

 

هزار  نقش  عجب دارد  این  مصیبتگاه

 

چو پرده رفت کناری. چه ماجرا باشد ؟

 

زبان بریده نشستیم و  هر چه را دیدیم

 

نگفته ایم   چرا  بوده   یا   چرا  باشد  ؟

 

نشان  مهر.  ز   ابناء   ادمی  کم   جوی

 

همین  لطیفه ی  سیمرغ  و  کیمیا  باشد

 

بلا کشی  و   ستم بینی     و   گرفتاری

 

نصیب  اهل   صفا  بوده   و  روا باشد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

time is very slow for those who wait

 very fast for those who are scared

very long for those who lament

very short for those who celebrate

But

 for those who love .time is eternity

William Shakespear

 

گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند

 

برای آنان که می هراسند بسیار تند

 

برای کسانی که زانوی غم به بغل میگیرند بسیار طولانی

 

و برای کسانی که سرخوشند بسیار کوتاه است

 

اما

 

برای کسانی که عشق می ورزند ..آغاز و پایانی نیست و

 

زمان تا ابدیت ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

 میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت وولایت بر

 

تمامی دوستان عزیزو مسلمانان جهان مبارک باد

 

 

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است


و نمي دانم،


      كه چرا انسان،


            تا اين حد،

             با خوبی           

 

بيگانه است!   

         و همين درد مرا مي آزارد! 

 

 

 

آمده ام با عطش سالها


با همه ی بی سرو سامانی ام


باز به دنبال پریشانی ام



طاقت فرسودگی ام هیچ نیست


در پی ویران شدنی آنی ام



آمده ام بلکه نگاهم کنی


عاشق آن لحظهی طوفانی ام



دلخوش گرمای کسی نیستم


آمده ام تا تو بسوزانی ام



آمده ام با عطش سالها


تا تو کمی عشق بنوشانی ام



ماهی برگشته ز دریا شدم


تا تو بگیری و بمیرانی ام



خوب ترین حادثه می دانمت


خوبترین حادثه می دانی ام؟



حرف بزن ابر مرا باز کن


دیر زمانی است که بارانی ام



حرف بزن حرف بزن - سالهاست


تشنه ی یک صحبت طولانی ام



ها.... به کجا میکشی ام - خوب من؟


ها... نکشانی به پشیمانی ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 

 

 

" بنام صاحبدل دلآفرین "
درد نگفتن , عذاب ننوشتن و کیفر دیدن ...
 
من دراین, غوغای آرام درونم ؛
در پی مرثیه ای میگردم!
تا ؛  "بگویم"؛
    " بسرایم"؛
     "بنویسم"؛
              که چه آمد به سر این دل تنگ!
هر طرف مینگرم :
               , در و دیوار و اتاق
                        , از درون دل ریشم
                               , از پس پرده غمگین نگاه مادر
                                                       یا
                                          - دروغین نگه مضطرب خویشانم !-
میتوانم که "بگویم"؛
 میتوانم "بسرایم" ؛
 میتوانم "بنویسم" ؛
                    -بسیار-
                   ,زانچه بر این دل تنگ و
                                  بروائی دل سنگ و
                                              دل بیچاره خویش!
                   ,زانچه بر این من غمگین و
                                        تب آلوده ظن و
                                          نگران دل بی وحشت خویش
                                            - که جزو هیچ ندارم یاری -,
    باری !
حال خواهم "بسرایم" ,
             "بنویسم" ,
           و "بگویم"
                      - بسیار-
:از کجا درد دلم باز کنم ؟!
  که خود این درد دلم , مرثیه ای شبگیر است !
               و من آن جغد پریشان خرابات دلم !
وقتی از دل "بسرائی" ,
              "بنویسی" ,
             و "بگوئی" ,
                       -بسیار- ؛
                          لا جرم دل شنود , این سخن ناهنجار!
                                    --------------------
حال اینگونه بدایت کنم از قصه خود( قصه دل):


     "روزگاری من و این دل به دوان میرفتیم  ,
                                    تو نگو سوی خزان میرفتیم !
   ومن اندیشه کنان , غرق این پندارم ؛
   که چرا هیچ  کسی در طی راه , 
   همدم دائمی غربت این شعر نبود؟!
   به فراتر که رویم , میفهمی ؛
                     که منم همدم این راه پر از شب نبدم!
   پس ؛ بنابراین قول ؛
       دل بیچارهء تنها بی من  ,  سختی این همه غربت یک تن
           میکشید بر دوش و
                    لب فرو می بست و
                          شکوه ای ساز نکرد !!!
                        -من همینجا از دل(همه مال از این دنیا) ,
                                                            معذرت میخواهم,
                                                             پوزشش میطلبم,
                                               بگذر از این من نالایق تو!-
   ومن این میدانم ؛
   که نگفته این دل(سپر عشق خداوندی من , در بر این من شیطان خیزم),
                                                      بخششم فرموده !!! (ممنونم)
                                    --------------------
 همه مرثیه را , من به تحریر نیاوردم چون ؛
   "عاجز"م از اینکه ؛
                                    "بسرایم" همه اش ,
                                      "بنویسم" نیم ش ,
                                       و "بگویم" حتی ,
                                                    ذره ای از مویش.
بپذیرید که من ؛
عاجزم از گفتن,
مانده ام از رفتن,
و "خدا" را سوگند :
                 به "دعای رامش"
                             هم مرا بخشاید,
                                        هم به دل افزاید.
                                    --------------------
شبتان را خوش باد !
روزتان پر باران !
- دل من !
            ز"خداوندت" خواه ؛
                 تا دراین دور گران ,
                     و دراین عصر خزان ,
                              و دراین رهگذر ناهموار,
                                                       بسلامت گذرم !.
               ----------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط ستاره | 

 

 

 

ساعت ، بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینیم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب

تا انتهای خط

راهی نمانده است

تیک تاک عمر من

آه.. ای دقیقه های عجول  و فراری ام

رخصت نمیدهید ؟

بر من چه کارهای زیادی که مانده است

زین خیل آرزوی فراوان دور دست

ناگه چه دیر شد

زین فرصتی که نمیآیدم به دست

آخر کجا شدند

ایوان و چای و حوض

و آن کودکی که پر از  خاطرات سبز

از دست رفته اند

ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..

باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض

با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک

ایینه ، خنده های من از یاد برده است

باید دوباره بیابم نشان عشق

گویی که سالهاست

من با کسی ، که نه

گویی که با خودم

من قهر بوده ام

دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد

قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند

بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود

دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد

اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر

در انتظار چه ؟

خود نیز مانده ام

بی پرده با تو بگویم عزیز دل

یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک

ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام

در این زمانه آدم بزرگها

من سخت گشته ام

گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است

از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب

از لذت نشستن در حوض لحظه ها

چیزی نمانده است

باید شروع کنم

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام

یک نقطه مینهم

اینک منم

برپا و استوار در اغاز خط نو

خوش خط تر از گذشته

آری منم ، که دفتر عمرم  نوشته ام

بد خط ، سیاه ، خط خورده

کسی را گناه نیست

اه ای خدای من

از دفتر حیاتی چند برگ عمر من

چند صفحه مانده است ؟

دیگر گلایه بس

باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم

باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای

تا هست دفتری

تا مانده برگ نو

باید تمام ورق های رفته را

خط خورده یا سیاه

دیگر زیاد برد

دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم

یک جعبه ابرنگ

و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات

ابی اسمان

سرخی به گونه ها

زردی به اتش و سبزی به زندگی

اینک منم قلم به دست

خطاط لحظه ها

نقاش عمر خود

ساعت نماند و رفت

در این دو روز عمر

پیروز ان کسی

که در دفتر حیات

تکلیف هرچه بود

این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
تنهایی ( عسل جون )
رپ فارسی ( بهروز عزیز )
بامزه بیا تو ( داداش علی )
صفا 30 تی کرج
باران بهاری( فاطمه عزیز)
***برترینها*** ( مهدی عزیز )
درد دلهای من با دوست (میلاد عزیز )
عاشقانه ها ( حامی عزیز)
شرقی ( مسعود عزیز )
مترسک تنها ( رها )
فرشته سیاه پوش
سعید عزیز
دانلودچهره های محبوب دنیا ( بهنام عزیز )
حامد عزیز
بانوی آسمان
شهر عاشقان ( علیرضای عزیز)
آتش سرخ ( سعید رضای عزیز)
بی تو هرگز
چقدر زود دیر میشود ( مجتبی عزیز)
حامد مصطفایی عزیز
با من باش (نيلوفر عزيزم)
یوسف عزیز
زندگی حس غریبیست....( محمود عزیز)
پاتریس انلاین ( محمد حسین عزیز)
بهانه ایی برای زندگی( حمید عزیز)
برمودای عشق ( بابک عزیز )
کامپیوتر- موبایل( نیمای عزیز)
میکده ( ستاره عزیزم )
پسری در نگاه شب ( احمد عزیز)
قاب شیشه ایی ( میثم عزیر)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
زخمي تر از هميشه (محمد عزيز)
معبد نیایش (محسن عزيز )
جوجه تيغي ( سجاد عزيز )
بزرگترين مركز دانلود كليپ و آهنگ موبايل (صادق دولابي عزيز)
امين عزيز
والنسيا ...... (M_SH عزيز)
عDelna Paradise( علي دلناعزيز)
غروب ارزوها
خلوت خیال
دنياي من ( سميرا عزيزم)
باران غم*** (شاهين عزيزم)
بي ستاره تنهايم -سعيد (نستاعزيز)
فرياد تنهايي ( ميلاد عزيز)
فرداي تنهايي ( ساسان عزيز)
شب هاي مهتابي( پروانه عزيزم )
شبنم عشق( فاطمه عزيزم )
ماه بركه
دختر ايران زمين ( عاطفه عزيزم)
احمدعزيز
بهترين وبلاگ شعر هاي عشقولانه (نرگس عزيزم)
ابر بي باران ( روح الله عزيز)
ياد چشمات ( روح الله عزيز)
تنها ترين تنهاي دنيا ( سجاد عزيز)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
********************